مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

175

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

برخيز و بگريز تا از هلاك نجات يا بى . پس از آن مادر نور الدين ، صندوق بگشوده و بدرهء كه يكصد دينار زر در او بود بدر آورده ، بنور الدين بداد و به او گفت : اى فرزند ، هروقت كه اين زرها تمام شود ، مرا آگاه كن تا بدرهء ديگر دهم و هروقت كه رسول بنزد من بفرستى ، مرا از كار خود آگاه كن . شايد كه خداى تعالى ترا فرجى عطا فرمايد كه بسوى منزل خود بازگردى . آنگاه نور الدين ، مادر را وداع كرده ، خواست كه بيرون رود . هميانى بزرگ در پهلوى صندوق بود كه مادرش آن را فراموش كرده ، بر جاى گذاشته بود . و در آن هميان ، هزار دينار زر سرخ بود . نور الدين او را برداشت و هردو بدره بميان بست و بسوى بولاق روان شد . تا وقت دميدن صبح ببولاق رسيد و در كنار دريا شد . كشتى در آنجا ديد كه باسكندريه روان است . بناخدا گفت : مرا نيز با خويشتن ببر . ناخدا گفت : اى جوان نكوروى ، منت‌پذير هستم . در حال ، على نور الدين بسوى بازار رفته ، توشهء راه خريد و بسوى كشتى بازگشت . ناخدا كشتى براند و همىرفتند تا به شهر رشيد 5 رسيدند . على نور الدين ، زورقى را ديد كه بسوى اسكندريه روانست . در آن زورق نشسته ، هميرفت تا بقنطرهء كه قنطره جامى نام داشت ، برسيدند . على نور الدين از زورق بدر آمده ، از باب الصدور ، داخل اسكندريه شد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و هفتادم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون على نور الدين به شهر اسكندريه درآمد ، آنجا را شهرى ديد خرم كه موسم دى درگذشته و فصل خريف بربيع مبدل گشته و درختان شكوفه بر سر آورده و آبهاى صاف بنهرها اندر روانست و او شهرى است نيكوبنا و مردمانش نغزگفتار و خوش‌سيما . چون درهاى آن شهر ببندند ، ساكنان شهر از هربدى ايمن شوند و آن شهر در خوبى چنان بود كه شاعر گفته :